تبليغاتX
www.faryadeasemani.blogfa.com
فریادهای آسمانی

این بار جسارتی تازه شده!

بی شرمی دیگه بی حد و اندازه شده!

قوه قضاییه باید مدارکو رو بکنه !

چشم خائنای ملتو کور کنه!

باید که غبار فتنه رو از دیده ها دور کنیم!!!

آش پخته ی دشمنا رو "شور" کنیم!!!

باید به همه نشون بدیم "دزد" کیه !

فرق واژه ی "دشمنی" از "دوست" چیه!؟!

باید بدونیم یه عده ای چرا شدن ضد نظام!؟!

اشکال از کجا بود که شدن ضد امام !؟!

باید بدونیم چرا "بی بی سی فارسی" اومده ؟

قانون دخالتا کی توی مجلس آقایون اومده ؟

یکی نیست به این "اوباما" بگه :ای مدافع حقوق بشر!!!

تو برو کشکتو بساب !ای نه زاده ی بشر !!!

تو برو به اقتصاد ورشکسته ات برس!

یه کمی به مردم افسرده ات برس!

تو برو جلوی خود کشی ها رو بگیر !

جلو ی تعطیلی کارخونه ها رو بگیر!

آخه ای سیاه سیرت! ای پر از شعار !

تو رو چه به خاک مردمان آریا تبار!

تو رو چه به سرباز خمینی کبیر!

تو رو چه به این فداییان خامنه دلیر!

برو یارو که از اولم حنای تو رنگ نداشت!

وقتی اسرائیل فقط با تو سر جنگ نداشت!

اون شعار "تغییر" ت هم از اولش زرشک!

رنگ خون بچه های غزه می گفت که زرشک!

به خدا زشتی تو حرف یکی ـ دو دقیه نیست!

روی تو سیاه تا ابد!ابدم که میدونی یکی ـ دو دقیه نیست!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 19:5  توسط مریم مقدس | 
به خدا من ندیده بودم قهر

همه را سبز یاد من داده است

من که سبز را عاشقانه می پوشم

من که سبز را صادقانه میبوسم

من در این روزهای خون و عزا

نه دگر سبز را نمی پوشم

.

.

.

دیدی نیامدی وباز باران گرفت

دوباره حرمت شکنی جان گرفت

نیامدی تازه کنی توعشق را

تا کمی اندازه کنی عشق را

.

.

نیامدی عزای حسینی  شلوغ شد

دوباره عشق درگیر یک دروغ شد

نیامدی و دوباره فتنه باور کرد

که می شود شمر را داور کرد

.

.

علم حسین هم خم شد

بازچشم فاطمه نم شد

.

.

نه مگر نماز بود عشق حسین

پس چرا به وقت نماز، بانگ حمار

روسری ها ز سر فتاده  که چه؟

که تداعی شود اسارت زینب!؟!

که بذارید زیر پا عترت

که بخندد به ریشمان دشمن

.

.

دوباره مشتهای سبز را گره کردند

ز خون جد تو دوباره گله کردند

.

دوباره پیرهن عثمان علم گشته

آی مردم! پشت رهبرم دوباره خم گشته

.

رهبرم در غبار فتنه گوش به فرمانیم

گر بگویی جهاد ما گذشته از جانیم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 10:57  توسط مریم مقدس | 

گلوی اصغرم به تیغ کین دریده شد

رباب من درون خیمه ها به خاک غم کشیده شد

 و خون پاک اوبه قلب آسمان چکید

نوای "یا حسین" طفل من به کل ارض و آسمان رسید

 کجاست مادرم ،که اصغرحسین اوبه خیل عاشقان رود

کجاست باب من علی ،که کودکم به کوی صالحان رود

خدای من ببین که طفل کوچکم چگونه بی صدا شده

 تمام ناله های تشنگی اوزگوش مادرش جدا شده

روا مدار که قصه ی حسین و کربلا زچشم ها نهان شود

 بگو به امتم که بعد از این نوای "یا حسین" دوای دردها شود

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:23  توسط مریم مقدس | 
 این پست "وبلاگ نوشته های" یک وبلاگ نویس است که به فریاد "این عمار" پاسخ داده است!

بخوانید از وبلاگ http://sms88sms.persianblog.ir/

*****************************

همزمان شدن مراسم هفتم با عاشورا

»» از چند ساعت قبل، دشمنان مخالف امام و نظام اسلامی با سوء استفاده از فوت و همزمان شدن مراسم هفتم آقای منتظری با عاشورا، تیتر «عاشورای سبز» را در سایت ها و وبلاگ هایشان برای اغتشاشات دوباره جنبش سبز اموی مخابره کردند.

آنها «باید» پیراهن عثمان را زنده کنند و عاشورای سبز را فریاد کنند. چرا که نمیدانند این روزها و شب ها، لحظاتی از ماه خون- خنجر و شهادت است. چرا که در سرزمین کفر و خانه شیطان، حسین گونه بودن معنایی ندارد. و دیگر زمان اخطار نیست! و سبزهای امویِ ته ماندۀ غربی نیز خود را بارها آزموده اند.

آنجا که با فریاد «یاحیدر» چند بسیجی، تجمّع چند صد نفری شان همچو فرار عمروعاص از حضرت حیدر(ع)، پاشیده میشد! و این بار فریاد یا حسین است که امانِ فرار برای کسی ندارد.

و خودشان بهتر میدانند که دیگر جولانگاه شان،

همان جغرافیای چند همقطار ِ فاحشۀ رقّاص ِ فراری ست!

»» و صدالبته، ما فقط گوشمان به فرمان رهبر است

      و ما اینگونه ایم- إن شاءالله:

      اگر فرمان دهد رهبر بتازیم - اگر او خواهد از ما سر ببازیم

      اگر صبر و قرار از ما بخواهد - بشینیم و بسوزیم و بسازیم.

--------پس نوشت---------------------------------------------------------------

* بُریده ای از نامه دل خون امام به آقای منتظری:

...نامه‏ها و سخنرانیهاى منافقین که به وسیله شما از رسانه‏هاى گروهى به مردم مى‏رسید؛ ضربات سنگینى بر اسلام و انقلاب زد و موجب خیانتى بزرگ به سربازان گمنام امام زمان- روحى له الفداء- و خونهاى پاک شهداى اسلام و انقلاب گردید؛ براى اینکه در قعر جهنم نسوزید خود اعتراف به اشتباه و گناه کنید، شاید خدا کمکتان کند ..

...سخنى از سرِ درد و رنج و با دلی شکسته و پر از غم و اندوه با مردم عزیزمان دارم: من با خداى خود عهد کردم که از بدى افرادى که مکلف به اغماض آن نیستم هرگز چشم پوشى نکنم. من با خداى خود پیمان بسته‏ام که رضاى او را بر رضاى مردم و دوستان مقدم دارم؛ اگر تمام جهان علیه من قیام کنند دست از حق و حقیقت برنمى دارم.

من کار به تاریخ و آنچه اتفاق مى‏افتد ندارم؛ من تنها باید به وظیفه شرعى خود عمل کنم.

...من بعد از خدا با مردم خوب و شریف و نجیب پیمان بسته‏ام که واقعیات را در موقع مناسبش با آنها در میان گذارم. تاریخ اسلام پر است از خیانت بزرگانش به اسلام؛ سعى کنند تحت تأثیر دروغهاى دیکته شده که این روزها رادیوهاى بیگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش مى‏کنند نگردند. از خدا مى‏خواهم که به پدر پیر مردم عزیز ایران صبر و تحمل عطا فرماید و او را بخشیده و از این دنیا ببرد تا طعم تلخ خیانت دوستان را بیش از این نچشد. ما همه راضى هستیم به رضایت او؛ از خود که چیزى نداریم، هرچه هست اوست. والسلام ..

- یکشنبه 6/1/68.

- روح اللَّه الموسوى الخمینى.

(صحیفه نور. جلد بیست و یک)

** صحیفه نور مورد تأیید موسسه حفظ و نشر آثار امام می باشد که ریاست آن را جناب سیّد حسین خمینی بر عهده دارند!


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 14:27  توسط مریم مقدس | 

دلم یک کنج خرابه دارد!

خرابه ای که تو دلیل خرابی اش را می دانی!

تو می دانی چرا خراب شدم!و می دانی چرا اسم این گوشه از دلم را گذاشتم "کنج خراب"

تو می دانی چرا خراب شد دلم و از کجا و چگونه فرو ریخت این تکه از دلم...

یادت هست ؟

دلم را با همین تکه های خراب شده توی چادرم جمع کردم و آوردم گذاشتم پیش رویت!

یادت هست حتی روی سر بلند کردن را هم نداشتم...

توضیح نمی خواست!تو خودت بهتر می دانستی چه برسر این دل آورده ام!

بیچاره دلم!نه اینکه توی سینه ام بود ،نمی توانست از من جدا شود!و این بلاها سرش آمد...

یادت که هست کجا و چطور شد که یاد دلم افتادم!؟!

افتاده بود زیر دست و پا!تکه تکه شده بود...

با رمل های فکه بازی میکردم که پاره های دلم را دیدم...

یادت که هست با چه زحمتی از میان رمل ها جمعش کردم!

رمل را هم که می دانی چه جوری است؟زود گم می کند همه چیز را...

دلم را برداشتم و توی آن چادری که نمی دانم با چه فلسفه ای از قطار که پیاده شدیم روی سرم انداخته بودم ،پیچیدمش...

دلم را بوئیدم !بوسیدم...

چقدر دلم تنگ شده بود !چقدر بیچاره بود دلم ..

چقدر پاره پاره بود...

یادت که می  آید دلم را برداشتم و آوردم گذاشتم پیش رویت...

گفتم :این تو و این هم این دل ...

خودت گفتی شکسته می خری !گرفته می خری !بی کس می خری...

دلم را خریدی!دلم را ساختی ...

اما یادت هست گفتی این گوشه همیشه خراب می ما ند...

همیشه این کنج دلم خرابم می کند...

همین دیشب خرابم کرد ..

آرام نمی گیرد..

انگار سر باز می کند!

همین امشب هم توی مسجد سر باز کرد!

همین امشب که جوان های مسجد دم گرفتند با ذکر یا حسین"علیه السلام"...

این گوشه ی خراب دلم سر باز کرد...

صای دم گرفتنشان توی فضای مسجد و توی  سرم که پیچید دعا کردم ، دلها ی این جوان ها به قداست نام حسین "ع"بار دیگر به هم گره بخورد مثل صدای  ذکرشان  و خدا وحدت دوباره در افکار و عقایدمان ایجاد کند...

آمین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 20:41  توسط مریم مقدس | 

دل همیشه در گیر بگیر و ببند هاست!دل همیشه تنگ است و درد دارد و می سوزد...

راستی این دل چیست که همیشه می گیرد؟خدایا کی قرار است ماعاقل باشیم؟

وقتی هلال ماه را در آسمان نمی جویی دل می گیرد!شب که مهتاب باشد باز هم  دل می گیرد!

آسمان که میبارد ،دل می گیرد!

ابر هم که باشد باز دل می گیرد!

آنوقت آفتابی که باشد دل تنگ باران میشود !

وقتی آغاز دوست داشتن ها باشد باز دل می گیرد!وقتی هم دوستی ها تمام می شود ،دل تنگ می شود ؛می گیرد ؛می سوزد...

بیچاره دل...

یک نفر که می میرد دل می گیرد!دل تنگ می شود برای روزهای بودنش !دل می سوزد ...

مثل وقتیکه پدربزرگ از دنیا رفته بودو من به کت و شلوار نویش روی چوب لباسی خیره شدم!چقدرتا چند ماه خرید کردن  به نظرم  بی معنی می آمد!

مثل همین روزها که وقتی از پشت شیشه ی اتوبوس به پرچم های سیاه که نگاه می کنم و دلم میگیرد!

همین دیروز دلم گیر کرد به داربستهای سر کوچه !باورت می شود؟

این پارچه های سیاه توی مسجد را که می بینم دلم تنگ می شود !

تنگ می شود برای روزهایی که پسر خاله مان حسین از تنها تکیه ی روستا برایمان خبر می آورد !همیشه بعد ازنماز سری به  خانه ی مادربزرگ میزد!

سرش را پایین می گرفت و روی لبه ی تخت کنار مادر بزرگ می نشست و به بیست سوالی هایش جواب می داد!

حسین خیلی خوب بود خیلی ...

همیشه وقتی از درمی آمد تو حیاط برعکس همه ی نامحرم ها به من احساس آرامش می داد...

چقدر دلم تنگ است...

رفتنش را وقتی باورم شد که عکسش را روی یک بنر بزرگ سر در حسینیه جزء خادمان امام حسین"ع" که از دنیا رفته بودند، دیدم ...

آن سال دومین سالی بود که یزد می آمدیم!

نمی خواستم باور کنم حسین رفته است !که دیگر سرش را آنطور پایین نمی گیرد و آرام سلام و احوال پرسی نمی کند!که دیگرچای پخش نمی کند.زیر نخل نمی رود.که دیگر مشکی نمی پوشد و دیگر ساکت تراز همیشه نمی شود در محرم...

آن شب وقتی عکسش را از توی لنز دوربین فیلمبرداری دیدم  نگاهم به دختر کوچکش که افتاد دلم  می خواست دنیاتمام شود...

دلم می سوزد .از آن سوزش هایی که از زیر گلو شروع می شود!که راه نفس را می بندد !

همیشه خوب ها میروند!

دلم برای خوبها تنگ شده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 20:49  توسط مریم مقدس | 
شبي خيس باران بود و من درافكار تلخ خويش غوطه ور...
تلخي سرگرداني هاي من در ليوان پر باران شب به هم پيوند خورد و آب باران و تلخي هايم به هم گره خوردند!
صبح بعد از آن شب تلخ اما باراني از ياد برده بودم هر چه تلخي را و انگار آب باران افكارم را تر و تازه كرده بود!(نمي دانم غلظت حلال-باران- به حل شونده-تلخي افكار-چربيده بود يا سكوت و سكون شب تلخي ها را ته نشين كرده بود!؟!)
اينك اين صبح يك شب پر تشويش بود كه مرا به عمق طراوت و تازگي خويش دعوت مي كرد و من چه داشتم جز آغوشي كه تشنه اين تازگي صبح است. آن هم صبح پس از باران!
اين شد كه به استقبالش شتافتم! و تكيه كردم به اين مثل معروف:بخند تا دنيا به رويت بخندد!
خلاصه اينكه از همان اوايل صبح مذكور به روي اين عجوزه پير هزار داماد خنديدم...
او هم آن روز صبح ساده شده بود انگار يا خوش خيال!؟ اصلا فكر اينكه مي تواند روي سر من خراب شود و به كامم تلخ، را نكرد و جاي شما خالي حسابي خنديد...
دندانهاي مصنوعيش كه از پشت صورت پر چين و چروكش پديدار شد بيشتر خنده ام گرفت!
كجاي اين چين و چروك زيبا بود ؟(البته بين خودمان بماند اين روزها كه چروك مد است!)
از پس خنده هايش فهميدم كه دنيا خيلي هم جدي نيست و اصلا قابل اين جمله كه برخي مي گويند هم نيست: امان از دنيا و بازي هايش؛ به نظرم آمد كه او سرشار از تكرار است...
خوشي و ناخوشي اش تكرار! داشتن ها و نداشتن هايش تكرار! كم و زيادش تكرار! دوري و نزديكيش تكرار! بالا و پائين ها و امروز و ديروز و فرداها همه تكرار است و تكرار...
البته نه اينكه منكر جذاب و فرينده بودن و خواستني بودن برخي قسمت هايش بشوم؛ نه!
عجيب اينكه عده اي تمام قد و تمام رخ پاي عشوه و كرشمه هاي اين كهنه عروس هزار داماد مي ايستند! حالا به هر قيمتي...
من اما همچنان مي خنديم! به اينكه چقدر فريبم داده بود و چقدر خود بي ارزشش را به كامم تلخ كرده بود و چقدر...شايد آن صبح اولين باري بود كه چهره واقعي اش را مي ديدم!
عشوه ها و كرشمه هايش به نظرم مضحك مي آمد. جز پشت پا زدن لايق هيچ چيز نبود!
نبايد گول اين خنده ها رو بخورم! نبايد بگذارم دوباره گيرم بيندازد! پابندم كند! دل بسته ام كند!
شب بود!
دوباره من بودم و باران و پنجره...
من بودم و باران كه از معدود زيبايي هايي بود كه آن هم لطف آسمان به اين خاك دنيا زده بود...
ديگر نه تلخي بود و نه زشتي!
نه فكر باطل و نه حتي دور باطل!
حسرت نبود. حرص نبود. درد نبود!
فقط بغض بود...
فقط بغض بود كه اشك شد. هم پاي ابرها از آسمان دل چكيد.
و من بريدم از زمين و هر چه مرا بدان وابسته كرده بود...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 18:55  توسط مریم مقدس | 
در عصر ماشین کو رمق؟

در عصرآهن کو قلم؟

 

کو دفتری با نام عشق؟

یک جرعه ازعطر بهشت

 

من گم شدم در بی کسی

کو دستی از سوی کسی؟

 

آواره ایم در کوچه ها

کی فصل خوب کوچ ها؟

 

ما کوچه گردان شبیم

اما جدا از مرهمیم

 

ما دور از غم ها ی هم

کردیم افزون هرچه کم

 

ما و کجا راه شما؟

ما محو پرواز شما

 

ما نور را گم کرده ایم

فانوس ها یاری کنید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:30  توسط مریم مقدس | 

دهم آذر سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت!!!

شاید نشه برای این تاریخ مثل هشت هشت هشتاد و هشت شعر گفت و پیامک ساخت و کلی مسابقه ترتیب داد...

 ولی لااقل بدونیم که دهم آذر دقیقا "ده هزار روز  "از اسارت حاج احمد متوسلیان.تقی رستگار مقدم.سید محسن موسوی و کاظم اخوان می گذره!!!

باز هم نقل گستاخی بی حد و حصر اسرائیل است و البته بی معرفتی و بی مهری امثال من و تو....

*این است همه ی آنچه از قلم این حقیر بر می آید:

خانه‌اي تازه ساز بود حوالی میدان ۱۶ واقع در محله ی نارمک.این میدان را خوب می شناختم.تا به در خانه برسم و خود را از لابلاي جمعيت كثيري كه ازدحام كرده بودند بيرون بكشم و به گوشه‌ي مناسبی بروم تا بتوانم شاهد کل مراسم باشم،کلی از خاطرات کودکی ام مرور شد...
شاید باور نکنید. ولی من حتی می دانستم این میدان چند پله دارد .چند میز شطرنج دارد. چشم بسته می توانستم جای تمام صندلی ها را بگویم. ازفرهنگسرای کوچکش هم کلی خاطره داشتم.ازفضای بازی که مناسبترين مكان بود برای بازي بدمینتون و والیبال..خصوصا عصرهای تابستان که مدرسه ها تعطیل بود این میدان خیلی شلوغ می شد و رسما ميشد پاتوقمان.میدان دنج و زیبایی بود...
از خانه‌ي نوساز می گفتم. فکر می کنم درش سبز رنگ بود.چون آن روز تمام کوچه را پارچه زده بودند.روی در را هم از عکس و پوستر پر کرده بودند.عجیب بود، یک شبه چقدر عکس و بنر آماده کرده بودند؟
جمعیت مدام صلوات می فرستاد. با اینکه چند سالی می شد از آن محل رفته بودیم، ولی تقریبا اهالی را مي‌شناختم.رئیس جمهور که آمد، همه جا یکدفعه شلوغ شد.از عکس ها پیدا بود، رئیس جمهور حق همسایگی را به جا آورده !برعکس من و خیلی های دیگر...
وقتی خبر درگذشت پدر "حاج احمد" را یکی از هم دانشگاهی ها برایم ارسال کرد با دیدن آدرس شوکه شدم!
باورم نمی شد خانه ی پدری حاج احمد در این محل بوده باشد. ناراحت شدم! ناراحت از این همه غربت !از این همه بی مهری! یعنی ما نمی توانستیم یک بار برای دل جویی هم كه شده به این خانواده سر بزنیم؟ از خودم بدم آمد.دوست داشتم خدا از عمر من کم کند تا در عوض این پدر و پسر همدیگر را ببینند...
مداح مدام می گفت: "حاج احمد جات تو مراسم تشییع پدرت خالیه! بچه های تیپ ۲۷لشگر محمد رسول الله اینجا هستند .منتظرت هستیم."نمی دانم، انگار همه انتظار داشتند در چنين روزی حاج احمد بر گردد ...
پیرمرد در چشم انتظاری ازدنیا رفته بود .داخل خانه‌اي که فقط از حالت کلنگی در آمده بود.. مثل همه ی خانوده هایی که فرزندشان اسیر یا مفقود شده، خانه را عوض نکرده بودند، تا مبادا یک روز حاج احمد بازگردد و ببیند کسی منتظرش نیست...

ما که نبوديم. اما انهايي كه بوده‌اند اوایل تابستان سال ۶۱،تعريف مي‌كنند خانه ی پدر حاج احمد شده بوده پاتوق بسیجیان لشگر.بسیجیانی که یا برای گرفتن خبر و یا دلداری به خانواده ی احمد به آنجا می رفتند.ظاهرا چند روزی از بازگشت نیروها از لبنان می گذشت همان نیروهایی که با حمله ی اسرائیلی ها به لبنان و مواضع نظامیان سوریه به فرمان حضرت امام و با فرماندهی حاج احمد متوسليان برای کمک به مردم سوریه و لبنان به آن کشور عزیمت کرده بودندـ اما هنوز از احمد خبری نبود...
تقریبا آن زمان این خبر به گوش همه رسیده بوده که احمد همه ی نیروها را تا پای پلکان هواپیما بدرقه می کند و خودش به همراه کاردار سفارت ِعکاس خبرگزاری و راننده اش برای آخرین سرکشی ها به سفارت ایران در بیروت بازمی گردد.
حوالی ظهر روز ۱۴ تیر ۶۱ به سفارت نرسیده در یک ایستگاه ایست و بازرسی متوقف و دستگیر می شوند .واین در حالی است که هر چهار نفر مصونیت دیپلماتیک دارند !!!
آن روزها شاید هیچ کس تصور نمی کرد این انتظار به بیش از بیست و چند سال به درازا بکشد!از آن روز به بعد هر گاه زمزمه می کنم: "اللهم فک کل اسیر "چهره ی حاج احمد جلوی چشمم می آید!
انگار این رسم روزگار است که همیشه باید منتظر خوب ها بود! این بار هم چشم انتظار مردانی هستیم که اگر بازگردند دیگر نخواهیم گفت:"کجایند مردان بی ادعا؟"
مردانی که اگر بودند امروز کشورمان این همه از وجودشان خالی نبود!شاید هم اگر بودند گمنام تر از امروز می شدند!
مثل ماتم زده ها گوشه ای ایستاده بودم و با خودم می گفتم چه می شد اگر الان حاج احمد پشت بلند گو مي‌آمد و از همه ی تشییع کنندگان در مراسم پدرش تشکر مي‌كرد...
فقط یک امید آرامم می کرد.امید اینکه این پدر رنجور، دیگر چشمش به دنیا نباشد و الان که از هر زمانی بیناتر است به احوال فرزندخویش آگاه شود و آتش درونش با لقاءالله خاموش  شود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:0  توسط مریم مقدس | 
دلم تنگ است!

تنگ روزهایی که مصلحت اسلامی مطرح بود نه اسلام مصلحتی!

تنگ روزهایی که تشیع وسیله ای برای ارتزاق نشده بود !

تنگ روزهایی که  که اهداف عالی انسانی فدای مصلحت های شخصی نمی شد!

تنگ روزهایی که آدمها اینقدر تضاد نداشتند!(تضاد برون و درون آدمها دلم را تنگ می کند!)

دلم تنگ  شده و خنده ام می گیرد!

خنده ام می گیرد  از این که آیا اصلا من  هیچ وقت در تمام عمرم تجربه کرده ام آن روزها را که دلم تنگ آن روزها بشود؟

اینجا ست که دلم می سوزد برای  این دل تنگ که حتی نمی تواند دلتنگ این روزها باشد؟

که اصلا آن روزگاران را تجربه   نکرده ام ...

نمی دانم سنگ دلی  یا تنگ دلی و یا شاید هم سنگ دلی و تنگ چشمی عده ای دست به دست  هم داد که از آن روزگار جز چند کتاب که هر از گاه به چاپ مجدد میرسد (منهای "دا" و...)و چند نمایشگاه بی سر و ته و هزارارن هزار عکس و پوستر که دیگر هیچ کس به آنها عمیق نگاه نمی کند !جز همین ....

هیچ  برای من و تو نماند!!!!

که حتی بخواهیم آرزو کنیم و مثلا بگوئیم:"یا لیتنا کنا معک"

من حتی نمی دانم چه طعمی داشت روزهایی که برخی  به جای اینکه حفظ جان  را از اوجب واجبات بدانند به حفظ جان جانان پرداختند!

من نمی دانم حتی که شهادت تا به آسمان رفتن نیست که به خود آمدن است...

من امروز در مشتی توهم و تعصبم که هیچ کدام ریشه ندارد!

و نمی دانم چه کسی این داستان تکراری را آنقدر برایم تکرار کرد که خوابم برد!

آنقدر خوابزده شدم که در بیداری هم انگار خوابم .این را از قدم های بی خودانه ام در می یابم!

خوابیده ام !عمریست!و "عده  ای "را بهانه می کنم برای پوشاندن  کوتاهی هایم!

و من هرگز نرسیده ام به فهوای عمیق این داستان!داستان "شهادت":

"شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند دنیا جای ماندن نیست"

من فقط یادگرفتم که زندگی سرار آزمون است!اما کسی نگفت که مهر قبولی اش "شهادت" است!

و من مانده ام !پشت این  درب ها و کارنامه ام حتی یک مهر آفرین هم ندارد...

شهادت از من می گریزد چرا که من از مرگ خویش می گریزم...

و هیچ کس به من نگفت :"تا شهادت هست.شهید باید شد.زندگی باید کرد"

و من هرگز ندانستم که "شقایق" چه گلی است؟

و فقط راضی شدم به این زمزمه:چرا بستند راه آسمان را؟چرا برداشتند این نردبانم را؟

و مگر پرواز را به نردبام نیاز است؟و مگر پرواز را بال ...؟

و من فکر می کردم باید پروانه شد!پرنده شد!و چند بار هم آرزو کردم که پرنده باشم.کبوتر باشم.مثل کبوتر حرم...

اما نمی دانستم آن روزها که عده ای بی بال پرواز می کردند پروانگان به حال آنان غبطه می خوردند!

و این شد که من امروز در گل مانده ام!حتی در هزاران  فرسخی  راه آنان که رفتند و کاری "حسینی" کردند نیستم .آنان که خواستند تا بمانم و کاری "زینبی" کنم!

و این شد که من در سپاه یزیدم!

و من براستی مصداق آنانی هستم که یک عمر مرده اند و یک لحظه هم شهید نخواهند شد!

و این است که دلم می سوزد و تنگ است!

تنگ است دلم برای صدایی که روزگاری از این حنجره ها بلند می شد!

حنجره هایی که امروز سال هاست مهمان صدای سرفه های خشک و خونین  شده اند!

و  نصیبشان ـ اگر خوش شانس باشند ـ دراز کشیدن روی تخت های بی مهر بیماستان ساسان است و اگر سویی مانده باشد برای چشمهاشان به ثانیه های تنهایی خیره  می مانند!

و نصیب آنها آن کپسول های بلند اکسیژن است!

و نصیب آنها شیمی درمانی است!

و نصیب آنها مژه هائی ست که ریخته اند!

و  من همیشه فکر می کنم آیا می توان بدون مژه اشک ریخت و سبک شد!خدا کند بشود!

و من آنقدر کوتاهی کردم .آنقدر کم شدم .آنقدر خم شدم که انگار می کنم در حال بوسه زدن بر دستهای شیطان هستم!

آنقدر شیطان از من خوشش می آید که نگو!!!

این را امروز صبح از خواب که پریدم و نمازم قضا شد آرام در گوشم فریاد زد!

لعنت خدا بر این شیطان لعنتی!

و شاید هم لعنت خدا بر من...

بر نفس من که امروز به تنهایی شیطان را هم درس می دهد!

خوب که نگاه می کنم می بینم این منم که ایستاده ام و باز آن  منم که  خم شده ام و دستان شیطان را می بوسم!

آری این منم!

این منم و منیت های من!خود پسندی های من....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:26  توسط مریم مقدس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
فریادهای آسمانی من...
البته سعی میکنم خیلی با صدای بلند نباشند! و البته امیدوارم آسمانی باشند!!!
که آرزویم در این وانفسا "آسمانی بودن" و "آسمانی ماندن"است!
دعایم کنید...

پیوندهای روزانه
گزارشی از پروژه‌ "کشته‌سازی "
نهضت اینترنتی پوسترهای عاشورا
گرداب
هئيت انصار الحسين
احادیث تصویری
موعود
تبیان
پایان زمین
افغانی ها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
پیوندها
خمینی کبیر"ره"
رهبرم
رئیس جمهورم
حقیقت
موسوی
داداشم(آوا فیلم)
سادات حسینی
جنبش پیامکی احمدی نژاد
سفرهاي استاني پرزيدنتم
بسیج دانشکده مهندسی پزشکی
طلاب حامی پرزیدنت
حامی احمدی نژاد
بسیج دانشکده علوم پایه
کامران نجف زاده
شکاف خانه کعبه
دل نوشته های خاکستری
سفيران عشق
موج مجنون
نیلوفر
دست خط
فوتو بلاگ وصال
پسر خاك
سبحان
شکوفه ی مریم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM